چیزی درون من مچاله می شود
چیزی شبیه یک مشت
بهمن که می آید
از خاصیت پریده رنگ اتفاق
ذهنم خط خطی می شود
نگاهش که می کنم
پر می شوم از عکس
از پرده های نقالی
که یک روز در پستوی مصیبت
گم شد
با بهمن
نام شد
کوچه
کوچه شد
نام
و ما
هر روز از کوچه ای به کوچه ی دیگر پیچیدیم
تا یادمان نرود
یک روز گم شدیم
بهمن که می آید
هوا دلپذیر نمی شود
بهمن که می آید
می دانم
زمستان نمی رود .