کبری در مانتوی تنگش نمی گنجید . خوشحال بود . خودش را تو آینه ورانداز کرد. وای چقدر ماه شده بود ! از وقتی یادش می آمد لچک سیاهی سرش کرده بودند ، یک کتاب هم داده بودند دستش ، که او از بس سر به هوا بود ، برده بود انداخته بودش توی حیاط .ابرها هم که آن وقتها بچه بودند و توی شلوارشان
می شاشیدند، کتاب کبری را خیس کرده بودند و او از مادرش یک کتک مفصل خورده بود که توی کتاب ها ننوشتندچون آبروریزی می شد .می گفتند مادر کبری روش های نوین تربیتی را بلد نیست و نمی داند با دخترش چطوری رفتار کند تا او به جای درس و مشق، نرود بنشیند " زیر درخت گل غزل بخواند " !
بعدها کبری یاد گرفت که تا کتابش را یک جایی جا می گذارد ، نرود پیش مادرش و همه چیز را از سیر تا پیاز برایش تعریف نکند . طفلکی کبری ، حالا دیگر او چیزهای زیادی دارد که از مادرش پنهان کند ، مثل کاغذی که دارا پسر همسایه یک روز بهش داد و دور از چشم امین ـ پسر آن یکی همسایه ـ دستش را گرفت .
کبری یادش آمد آن روز که کتابش را در حیاط جا گذاشت،داشت به امین فکر
می کرد... وای که اگر سارا می فهمید امین چشمش دنبال کبراست و دروغکی به او می گوید که دلش به حال کبری می سوزد که مدام کتابش را زیر باران
جا می گذارد ، چه بلوایی به پا می شد !!!
" آه کبری ... کبری ... کبری ! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ می شود وقتی
می بینم گوشه ی حیاط نشسته ای و به جای درس حاضر کردن حواس ات پیش پنجره ی روبه رویی ست و گوش ات به صدای گیتاری ست که از آنجا می آید ... "
اینها را دارا در همان کاغذ اول نوشته بود .
" آه کبری ... کبری ... کبری ! نکند یک وقت به عباس " بله بگویی " ها ! اصلا
می دانی این عباس چه کاره است؟بگذار نگویم.نکند اصلا خبر نداری کوکب خانم
آمده بوده خانه تان برای چه ؟!!! "
اینها را هم دارا در آخرین نامه اش نوشته بود .
دارا دیگر از بابایش نان نمی خواست . آب هم به حد کافی خورده بود . یک روز که داشت به خواهرش سارا ، ماه را نشان می داد ، یکهو ماه رفت پشت ابر و دیگر
در نیامد که نیامد . و دارا از آن روز لاغر و لاغرتر شد . بعدها فهمیدند عاشق شده .
دارا لاغر و لاغرتر می شد.یک روز ایستاد سر راه عباس و کتک مفصلی ازش خورد ! عباس که از خوردن نیمرو و شیر و پنیر حسابی رو به راه بود دارا را
له و لورده کرد و توی باران گم شد .نجار محل، دارا را خونین و مالین پیدا کرد .پارسال بود .
حالا دوباره ابرها آمده اند بالای محله ی کبری . امسال است . دارای لاغر دست کبری را زیر نور چراغ شکسته ی کوچه می گیرد و ول می کند . کبری در مانتوی تنگش نمی گنجد. دارا باز هم دست کبری را می گیرد و ول می کند .مثل
سیم های برق ِ باران خورده شده . رعشه به تن کبری می افتد . باران ، ریز
می زند . کبری یکهو یادش می افتد که کتابش را باز در حیاط جا گذاشته ، اما دلش نمی آید به روی دارا بیاورد. با خودش فکر می کند : " به جهنم ! بگذار کتابم را آب ببرد .می روم یکی دیگر می خرم.یک کتاب نو ."تا این را می گوید، یاد امین می افتد . به دارا نگاه می کند : " این کتاب کهنه دیگر به درد نمی خورد . رنگ و رویش رفته بس که زیر باران مانده و توی آفتاب خشک شده " !
دارا امین را می بیند که دارد مخ سارا را می زند . سارا صندل به پا کرده و از گشت ارشاد هم نمی ترسد . او هیچ وقت نمی فهمد که اگر بگیرندش ، چقدر توی کتاب ها برایش بد می شود !باید از اکرم بخواهد با سارا حرف بزند و کمی او را سر به راه کند .
باران ، تند می زند . دارا خیلی وقت است که رفته تا با اکرم حرف بزند . دیر شده .
" وای اکرم ... اکرم ... اکرم ....... " !
کبری در باران راه می افتد . خوشحال نیست . گره ی روسری خیس اش را شل می کند .دیگر دارد می رسد ته کوچه . فکر می کند چند سال است که همین طور دارد باران می زند . این ابرهای بچه ننه پس کی می خواهند بزرگ بشوند ؟
کبری خسته شده بس که نگران باران بوده.نگران کتاب.نگران مادر .نگران
بچه دبستانی های خنگ که می خواستند از او درس عبرت بگیرند .
کبری تصمیم اش را گرفته. همه چیزش را می گذارد زیر باران و می رود .
این داستان ممکن است ادامه داشته باشد .