پاهایم چسبیده به نمی دانم کجا !
سرم خورده به سنگ . به ابر . چه می دانم ...
دلم را دادم سگ همسایه .
این است همه ی دارایی ام : یک دهان که از حرف های بیهوده دارد می پوسد .
این یک نوشته ی جدی است . کاملا جدی.قبلی هم جدی بود .می خواهید بدانید،
از این هم جدی تر .
من یک تخته سیاهم . گچ می خورم . سیاهم ، اما از سفیدی تغذیه می کنم .
نه این که بخواهم فخر بفروشم . نه . هر چیزی یک طبیعتی دارد دیگر .طبیعت تخته سیاهی من هم اینطور اقتضا می کند .
من یک تخته سیاهم که گاهی شعر می گویم . گاهی کفش احساسم به پایم تنگ می شود . گاهی پایم از گلیمم درازتر . زبانم هم بفهمی نفهمی دراز است ، برعکس دستم !
من یک تخته سیاهم که یک روز عاشق یک بچه دبستانی شد که املایش همه اش غلط از آب در آمد. و بعد رفت تا در مدرسه ی تیزهوشان ثبت نام کند !
من می گویم عاشق ، اما شما به دل نگیرید . می گویم عاشق چون کلمه ی دیگری بلد نیستم . (متاسفانه فرهنگستان زبان تا حالا نتوانسته معادل یابی دقیقی برای این کلمه کند! )
تخته سیاه گاهی جدی جدی ، جدی می شود ! بیشتر اما نه ! گاهی هم هوس شیطنت به سرش می زند . گاهی گوشه گیر است . گاهی حراف . گاهی سرتق است . زمانی رام و آرام . گاه به گاه یاد دوره ی دلدادگی و دل بردگی - و این اواخر دل زدگی - می کند . و می نویسد . و بیشتر البته نمی نویسد !!!
القصه ، تخته سیاه یک روز آنقدر بی وزن شد که دلش خواست وقتی به آسمان نگاه می کند دستش را به لبه ی ماه بگیرد و از آن برود بالا . مثل پسر بچه های تخس که از درخت و از در و دیوار بالا می روند . درخت تخته سیاه ، یک لحظه شد آسمان با شاخ و برگی به اندازه ی سایه ی همه ی زمین .آن روز بهاری فاصله ی تخته سیاه از ماه شده بود از زمین تا رف ... "هیچ " شده بود . حس بود. آن بود . لحظه بود . و عجیب لحظه ای ....!
آمد و نوشت ... نوشت تا بقیه هم سهیم شوند . نوشت تا بگوید گاهی همه ی چیزی شبیه آرامش ، یکجا و در یک لحظه به آدم داده می شود . در یک لحظه ی دور از دغدغه. که تو به هیچ املایی- دیگر- فکر نکنی . یک لحظه ی خالص . که از همه ی آموخته ها، همه ی تلقین ها ، همه ی حس ها با همه ی
دست و پا بستگی هاش ، رها باشی...یک لحظه ی محض .که کلمه ها نه این کلمه هایند، و معانی می روند به سرزمین بکر ابتدا.جایی که ماه محجوب* بالای سر تنهایی ست.
کسی اما لحظه ی محض تخته سیاه را،در یک بعد از ظهر معمولی بهاری - انگار- ندید (سه نقطه)*
کلمه ها و نشانه ها :
* محجوب : صفتی ست که قدما آن را برای انسان به کار می بردند . مرحوم دهخدا حجب را شرم و آزرم معنی کرده است . ( اگر پرتقال فروش را پیدا کردید ... ! )
* ...
دیروز کله ی ظهر زدم به کوه ! اولش که تگرگ. بعد مقدار معتنابهی باد! اونوقت یه مشت ابر ... ( فقط مونده بود " ابابیل " ! ) خلاصه که بلا نسبت شما داشتیم به غلط کردن می افتادیم که یه دفعه آفتابه (آفتابه نه ها / آفتاب + ه ) یه نمه دراومد و کلی ما رو به ادامه ی حرکت امیدوار...!
شعر : ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
بچه جون راتو* برو به این کاراش چی کار داری ؟
خودمونیم،بهار هم عجب فیلمیه ها ! دم به دقه * رنگ (به کسر ر) عوض می کنه. و تو هم چشمت کور دندت نرم میباس با سازش برقصی .
اتفاق خاص قابل عرضی نیفتاد البته . مثل همیشه که اتفاق خاص قابل عرضی
نمی افته البته ... جز این که در معیت ابر و باد و اینا یه شش ساعتی کوبیدم . و الان دارم از یه پا درد ِ خوب و طبیعی و دلچسب نهایت استفاده رو می برم !
اما چرا ... یادمه وقتی داشتم بر می گشتم هوس کردم به جای این که جلو پامو
نیگا کنم یه کم آسمونو نیگا کنم و راه برم ( محض ایجاد تنوع ) این بود که سرمو بلند کردم و صاف زل زدم به آسمون ، که چشم تو چشم شدم با ماه نقرابی که مثل یه دختر محجوب * تو زمینه ی آبی کمرنگ آسمون دم در خونه شون نشسته بود . انگار اول بار بود می دیدمش . نمی دونم چرا یهو حس کردم می تونم دستمو بلند کنم و لبه ی ماه و بگیرم و برم بالا. انگار بچه ای رو نوک پنجه ی پاش بلند شه تا لبه ی رف رو بگیره . ولی بعد دیدم چه کاریه ؟؟ این بود که همینطور بر زدم به اون دختر محجوب تا رفت "پشت کوه " !
شعر : هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
پ .ن
وقتی از ارتفاع دوهزار و خورده ای متری یهو بیای پایین ، بر اثر اختلاف فشار،
" توهم "می زنی .
یک توصیه ی پزشکی - عاطفی - اجتماعی - روانی- فیزیکی- ورزشی :
اگر ظرفیت ندارید ، مواظب تغییرات ناگهانی فشار باشید !
کلمه و ترکیب های تازه
* راتو : راهتو
* دقه : دقیقه
* دختر محجوب : نوعی دختر که نسلش در شرف انقراض است .