میهمان عزیزی روی تخته سیاه نوشته است : و بعضی ها هم فقط از آب می گذرند
برای تکه ای نان
که در حلقوم بچه شان بذارند
تا شب گرسنه نخوابد
تو را به خدا به این " بابا " هایی که محض این یک لقمه نان که در حلقوم بچه های
بی گناهشان می گذارند دارند زمین و زمان را به هم می دوزند و از این یک لقمه نان یک شمشیر دو لبه ساخته اند برای زدن خودشان و دیگران ، بگویید این
بچه های کوچک این لقمه ها را دارند هر روز با خراشی که " بابا " ی خوبشان در گلویشان کاشته است ، فرو می دهند . به خدا که این بچه ها -هیچ کدام شان- به خواست خود نیامدند یعنی نمی خواستند که بیایند و این طور اسباب زحمت و دردسر شوند !
محض رضای خدا بس کنند !
مرگ بی منت از گشنگی- به خدا - که به این نان دادن ها و نان خوردن ها شرف دارد .
" نان " و " نان دادن " – به آسمان و باران و گندم قسم که حرمت دارد . مقدس است . طوری شده که آدم از " بابا "یش برای این یک لقمه نان به خار و خون آغشته ، خجالت بکشد . بس است . تو را به خدا بس است .
دل ریش حکایتش اندوهبارتر از شکم خالی ست . شنیدن این که " من از صبح تا شب دارم جان می کنم تا شکم تو را سیر کنم " هزار هزار بار- تحملش- سخت تر از سر ِ بی شام بر بالین گذاشتن است .
شما پیام رسانید . و همه ی ما هم .
بعضی ها می گویند باید بر خلاف جریان آب شنا کرد
بعضی های دیگر هم می گویند باید خود را به جریان آب سپرد
آخرش هم ما نفهمیدیم با این رودخانه چه کنیم ؟!
آن را به تو می دهم ...
خواب دور است
دستم به زحمت می رسد به تو